العلامة المجلسي
171
حياة القلوب ( فارسي )
ودر روايت ديگر فرمود كه : چون در سنّ هفت سالگى بودم خانهاى براي شخصي بنا مىكردند ومن أعانت ايشان مىكردم ، چون خاك در دامن خود پر كردم وخواستم بردارم ومظنهء آن بود كه عورت من مكشوف شود ناگاه صدائى از بالاى سر خود شنيدم كه : بياويز ازار خود را ، چون نظر كردم كسى را نديدم ، پس دامان خود را رها كردم وبرگشتم « 1 » . ابن شهرآشوب وقطب راوندى رحمهما اللّه روايت كردهاند از حليمة بنت أبى ذويب كه نام أو عبد اللّه بن الحارث بود از قبيلهء مضر ، وحليمة زوجهء حارث بن عبد العزى بود ، حليمة گفت كه : در سال ولادت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم خشكسالى وقحطى در بلاد بهم رسيد وبا جمعى از زنان بنى سعد بن بكر بسوى مكة آمديم كه أطفال از أهل مكة بگيريم وشير بدهيم ومن بر مادة الاغى سوار بودم كمراه وشتر مادهاى همراه داشتيم كه يك قطره شير از پستان آن جارى نمىشد وفرزندى همراه داشتم كه در پستان من آن قدر شير نمىيافت كه قناعت به آن توان كرد وشبها از گرسنگى ديدهاش آشناى خواب نمىشد ؛ وچون به مكة رسيديم هيچ يك از زنان ، محمد صلّى اللّه عليه وآله وسلّم را نگرفتند براي آنكه آن حضرت يتيم بود واميد احسان از پدران مىباشد ، وچون من فرزند ديگر نيافتم رفتم آن درّ يتيم را از عبد المطّلب گرفتم وچون در دامن گذاشتم ونظر بسوى من افكند نوري از ديدههاى أو ساطع شد وآن قرة العين أصحاب يمين به پستان راست من رغبت نمود وساعتي تناول كرد وپستان چپ را قبول نكرد وبراي فرزند من گذاشت ، واز بركت آن حضرت هر دو پستان من پر از شير شد كه هر دو را كافى بود ، وچون به نزد شوهر خود بردم آن حضرت را شير از پستان شتر ما جارى شد آن قدر كه ما را وأطفال ما را كافى بود ، پس شوهرم گفت : ما فرزند مباركى گرفتيم كه از بركت أو نعمت به ما رو آورد . وچون صبح شد آن حضرت را بر درازگوش خود سوار كرده رو به كعبه آوردم وبه اعجاز آن حضرت سه مرتبه سجده كرده وبه سخن آمده گفت : از بيمارى خود شفا يافتم واز ماندگى بيرون آمدم از بركت آنكه سيد مرسلان وخاتم پيغمبران وبهترين گذشتگان
--> ( 1 ) . شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد 13 / 207 - 208 .